زندگی پر از عشق منو شوشوزندگی پر از عشق منو شوشو، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

داستان شیرین یک عشق

یک هفته گذشتتتتتتتتتتتتتتتتت

سلام کوچولو خوبی؟؟کجایی؟؟؟دلم برات تنگ شده. یک هفته گذشتتتتتتتتتتتتتت بقیه هفته ها هم میگذرنننننننننن نمی دونم چرا تا میام اینجا دیگه چشمام جایی رو نمیبینه و اشک کل صورتمو پر میکنه. خوب کوچولو دلم تو رو می خواد دیگه....چی کار کنم دست خودم نیستتتتتتتتتت تو رو می خوامممممممممممممممم.هر نی نی دیگه ای هم بیاد تو نمیشه احساسم بهم همینو میگه. اون شب که خبر وجود تو دلمو شاد کرد دیگه تکرار نمیشههههههههههههه اون شب که  از شوق بودن تو غذای رو اجاق سوختتتتتتتت دیگه تکرار نمیشهههههههههههههههه. دلم میخواد دوباره حالم بهم بخوره،دوباره سرم گیج بره ،دوباره از همه چیز بدم بیاد ولی تو باشییییییییییییی. دیروز رسیدیم تهران نمی خواستم بیکار بشینم ...
29 بهمن 1391

خاطره شب عشق من و بابا

اول از همه از دوستان مهربونم برای این همراهی ها و دلگرمی ها واقعا تشکر می کنم .امید وارم خدا به خودشون وخانوادشون فقط سلامتی بده تا از زندگی لذت ببرنددددددد. به خاطر شرایطی که دارم همسرم چند روزی بیشتر مرخصی گرفت تا کنارم باشه بعدشم باهم برگردیم تهران. این چند روز عجیب بهش وابسته شدم هرجا میره باهاش میرم حتی اگه بخواد تا اشپزخونه بره اب بخوره. از صبوری بابایی بسیار متعجب نی نی انگار نه انگار ماشاالله خیلی قویه هم به من ارامش میده هم درسشو می خونه هم به فکر کار های عقب موندشه و هم با این قضیه کنار میاد.فقط ارزو دارم براش امتحانشو با موفقیت پشت سر بزاره می دونم که ارامشش در درس خوندنه. سر غروب که دلم میگیره باهم میریم کمی قدم ...
26 بهمن 1391

پرواز یک فرشته

امشب یعنی همین الان که دارم می نویسم غریب ترین حس زندگیمو دارم حسی که تا الان تجربش نکرده بودم وبرای کسی هم ارزو نمی کنم. دلم می خواد به گذشته خودم و شوشو نگاه کنم یادمه آذر86 به زور خیلی اتفاقی باهم اشنا شدیم و5سال از اون روز گذشت تا بهم رسیدیم چه روز هایی داشتیم همش برام یه خاطره خوب بوده.چون من واقعا عاشق همسرم هستم و همیشه از خدا بابات دادن چنین عشقی ممنونمممم. فرشته کوچولوی من 1سال و نیم پیش اینجا رو برات ساختم تا همه اتفاق های زندگیمونو برات بنویسم تلخ و شیرین هرچی که هست بنویسم تا بدونی زندگی چه فراز و نشیب هایی داره. و جالب بدونی که تو هم برام شیرین ترین خاطره بودی و هم تلخ ترین.گفتنش برام خیلی خیلی سخته عشق منننننننننننننننننن...
24 بهمن 1391

ما هم به مسابقه دعوت شدیمممممممممممممم

سلامممممممممممممممممممممممم. امروز چه روز خوبیه . خدا جون ممنونمممممممممممممممممممم بسیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااار بسیارررررررررررررررررررررر . بابا حمید کنار ماستتتتتتتتتتتتتتتتتت جونمییییییییییییییییییییییی کلی دلتنگی میکردیم حالا دیگه برطرف شدددددددددددددددددددددد. خاله مهدیه هم تو راهه دیگه جمع مون جمعه.امروز هم که میریم رشت پیش مامان جون اونجا هم خوش میگذره. دیشب با بابا حمید رفتیم چشم پزشکی و بابایی هم عینکی شددددددددددددددد. اخخخخخخخخخخخخخخخخخخ اصلانم بهش نمیاد ولی دیگه چاره ای نیستتتتتتتتتتتتتتت. منم 5/. نمره شماره چشمم کم شده کلا همه چیز خوبه خاله جونی هااااااااااااااا این کوچول موچول ما...
19 بهمن 1391

روز های ما داره تند تند میگذره

سلام نفسم عشقم جونممممممممممممم ببین چقدر روز های باهم بودمون داره زود زود سپری میشه. هنوز ندیدمت نمی دونم داری اون تو چی کار میکنی؟؟ ولی دلم داره برات پر میکشه... دیشب خوابتو دیدم بعدش از خواب پریدمو دیگه خوابم نبرد. این روز ها خیلی متغیرم حالت های مختلفی امده سراغم سرگیجه و ضعف و تنگی نفس و ... دکتر تو این شهر نمونده که نرفته باشم بیشتر به خاطر اینکه از سلامتی تو مطمئن بشم و همه باهم به این عقیده بودند که همه این احساسات از وجود شماست. قوربون خدا برم واقعا تو کارش ،تو نظم و ترتیبش موندم احساس می کنم وقتی یک زن بارداره یک معجزه واقعی در درونش داره شکل میگیره و خیلی خیلی به خدا نزدیک تره. از این حرف ها که بگذریم فردا بابا حم...
17 بهمن 1391

هفته 9

سلام دوست جونی های عزیزممممممممممم از این همه لطف ممنونممممممممم واقعا شرمندم کردیددددددد ولی عوضش بی نهایت خوشحالم از اینکه چنین دوستانی دارم برام یه جور قوت قلبه امید وارم بتونم محبتتاتونو جبران کنم. الان 2روزی هست شمالم شکر خدا بهترم هوای اینجا هم که عالیه همه چیز مرتبه. بیچاره بابا حمید مجبوره یه مدت تهنایی سر کنه. تصمیم دارم فردا عصر به یه دکتر زنان سر بزنم همون دکتری که قراره برای زایمان بهش مراجعه کنم. اخه تصمیم گرفتم نی نی رو تو شمال در کنار خانوادم به دنیا بیارم اینجا بهتره همه حواسشون به ادم هست احساس تنهایی نمی کنی و همه یه جوری هواتو دارن . دیگه خبر مبر ی نیستتتتتت. جز اینکه دوباره برای نی نی چیز میز گرفتیم. اگه حالمم ر...
6 بهمن 1391

هفته هفت و احوالات ما

  سلام البالوی خوشرنگ مننننننننننننننن.... الان که برات می نویسم حالم خیلی بده ه ه ه ه ه  وحشتناک سرگیجه دارم که علتشم مشخص نیست. دیروز صبح رفتم ازمایشگاه جواب ازمایشمو گرفتم که شکر خدا همه چیز خوب بود و عصرش بردم دکترم دید و راضی بود بهم گفت چون مشکلی نداری میتونی با خیال راحت سفر کنی و برای 28بهمن برام نوبت زدو سنو گرافی نوشت که ntهم همون موقع انجام بشه علی رغم اصرار من برای سنو گرافی گفتند لازم نیست زود تر بری. منم بعدش خوشحال و خندون به بابا حمید زنگیدم و بهش گفتم همه چیز مرتبه و رفتم خونه خاله مهدیه اونجا متوجه یک خبر خوب شدم که خدا لطفشو برای خانواده من تموم کرده و ما یه تو راهی دیگه داریییییییییییییییییممممم...
3 بهمن 1391
1